محمد على مجاهدى

81

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

من قيس مُنبّه‌ام كه در جنگ * كيوان نرسد ز دار و گيرم گر رستم زال ، زنده گردد * گردد به خم كمند ، اسيرم در دوستى حسين و آلش * باكى نبود اگر بميرم امروز شوم شهيد و ، فردا * در خلد برين بود سريرم « 1 » * * * كوه خارا ، سنگها بر سر زند گر بشنود * آنچه آن سنگين دلان با آل ياسين كرده‌اند وه چرا در خاك ميدان غرق خون افتاده‌اند * شهسوارانى كه فتح قلعهء دين كرده‌اند « 2 » * * * زهى حسرت كه چون شاه شهيدان * مرا گفتا : قدم در نه به يارى چرا همراه آن حضرت نرفتم * نورزيدم طريق حقگزارى اگر در كربلا مىگشتم آن روز * شهيد راه او ، در دوستدارى بسى بودى به فرداى قيامت * مرا از لطف حق ، اميدوارى كنون او رفت و ، من از روى تقصير * بماندم در مقام شرمسارى به صد زارى دمادم مىكشم آه * ولى سودى ندارد آه و زارى « 3 » * * * گر نام اين زمين به يقين كربلا بود * اينجا نصيب ما همه كرب و بلا بود اينجا بود كه تيغ بر آل نبى كشند * و اينجا بود كه ماتم آل عبا بود ريزند در مصيبت من آب چشم خويش * هر مرغ و ماهيى كه در آب‌وهوا بود « 4 » * * * فغان از عالم بالا برآمد * خروش از عرصهء غبرا برآمد غبار ساحت آفاق برخاست * به بام قبهء خضرا ، برآمد بسا دمهاى آتشبار ، كز غم * به جاى موج از دريا برآمد

--> ( 1 ) . همان ، ص 375 . ( 2 ) . همان ، ص 312 . ( 3 ) . همان ، ص 320 . ( 4 ) . همان ، ص 325 .